آیـهانآیـهان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

تک ستـــــــاره آسمان مامانی و بابایی

اولین / روز پــــــــــــدر...

نویسنده این مطلب : خاله راضیه عــــــــزیـــــــــــز دلم , عشق خالــــــــــــــــــــه  ا مروزم که روز پدره و از اولینهای عمر تو ... این روز رو مصادف با ولادت حضرت علی (ع) در 13 رجب, روز پدر نام گذاری کردند. یه اتفاق جالب :  دیروز تولد بابایت بود و امروز روز پدر . ...
23 ارديبهشت 1393

عمل فتق ...

نویسنده این مطلب : خاله راضیه   پنجشنبه 18 اردیبهشت 93 این ماه , انگار ماه شلوغ و پلوغی برا عزیز دلمه , و هم دردناک . دیروز که مامان بزرگ رفته بود خونه تون تا تو رو نگه داره که مامانی به کلاسای دانشگاهش بره ,  متوجه می شه یه برآمدگی  سمت  چپ زیر شکمته ... مامانی و بابایی فوری می برنت کلینیک فارابی و دکتر می گه تا آخر شب با گذاشتن دست روش , پایین نرفت حتماً باید بستریش کنین و عمل بشه . تا نصفه های شب بابایی با تلفن از این بیمارستان و اون بیمارستان سراغ دکتر خوب و قابلی رو می گیره که عملت کنن. تا اینکه , صببح کله سخر تو بیمارستان کودکان بستری می شی و توسط دکتر اصلان آبادی که جراح بسیار حاذقیه حدودای ...
18 ارديبهشت 1393

خونه ی خاله ...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه   جمعه 12 اردیبهشت 93 عزیزم , اگه بدونی چقدر دوستت دارم و عاشقتم ... اصلاً نمی دونم اسم این احساسمو می شه عشق و یا دوست داشتن گذاشت    به نظرم اصلاً هم ردیف این کلماتم نیست, بالاتر از اینه و وصف ناپذیر امروز ( بهتره بگم امشب , چون مهمونیه شام بود ) من و عمو دایی (محمدعلی) , به عشق تو و بخاطر اولین قدمت به خونه مون , یه مهمونیه کوچیک دادیم ... همه ی خونواده ( عمه ها و خاله ها و مادربزرگا و پدربزرگا و عمو و زن عمو و  ما و شما ) دور هم جمع بودیم و بازم به لطف خدا و به واسطه ی تو , بهمون خوش گذشت , بخصوص به من که از اومدنت به خونه مون , بی حد و مرز خوشحال بودم . &nb...
12 ارديبهشت 1393

ختنه...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه   دوشنبه 8 اردیبهشت 93 حتی اسم اتفاق دیروز ( یکشنبه 7 اردیبهشت 93 ) رو هم نمی تونم کامل بنویسم .. اتفاقی که یکی از بایدها بود و از همون لحظه ی تولدت شاید دغدغه و کابوس همه مون . اون کابوس دیروز به واقعیت پیوست و با یه تصمیم ناگهانی ( البته با مشورت دکترت) عملی شد . من نه اونجا بودم , نه خبر داشتم که قراره این اتفاق بیافته . البته فکر می کنم از این مسئله خوشحالم . چون به هیچ عنوان نمی تونستم اون لحظات رو تحمل کنم . امروز با تماس خاله رویا از مسئله خبر دار شدم .. وقتی خاله رویا از قول بابابزرگت برام تعریف کرد که چطور تا 2 ساعت جیغ می زدی نتونستم جلز  و ولز  دلمو و اش...
8 ارديبهشت 1393

اولین / پیک نیک...

نویسنده  این مطلب : خاله راضیه   جمعه 5 اردیبهشت 93 روزه جمعه و دعوت باباییت از ما و خونواده اش برا پیک نیکی که اولین پیک نیک تو و یه جورایی هم جشن تولد مامانیته که دیروز چون جمعمون , جمع نبود امروز قرار بود جبران خصارت بشه محل پیک نیک , کارگاه بابایی + پشت کاراگاه ,که فضای بازیه   . جوجه کباب و کیک و میوه و شیرینی و  بزن و برقص خاله ها و عمه هات , اتفاقای مهم اون روز بودند که یه روزه خاص رو بوجود آوردند و کلـــــــــــــــــــــــــــــــی خوش گذشت . اونقدری که از همین امروز برا جمعه ی آینده هم داشتن برنامه ریزی می کردند ... البته قهرمان کوچولوی ما کل اون روز رو خوابید . انگار مثل عمو محمد...
5 ارديبهشت 1393